آوای شمال
  • گزیده اخبار :
  • پنج شنبه ۲ آذر ۱۳۹۶ , Thursday 23 November 2017

    ابزار هدایت به بالای صفحه

    avayeshomal.ir
    آرشیو سایت





  • کد مطلب : 51674
  • تعداد نظرات : ۰ نظر
  • تاریخ انتشار خبر : ۲ اردیبهشت, ۱۳۹۵ - ۱۳:۴۸
  • شما اینجا هستید :اخبار محمودآباد > یادداشت
  •   

    حاشیه نگاری از همایش پدران آسمانی

    یادی از پدران آسمانی محمودآباد با بوی اسماعیل شهرمان

    همایش پدران آسمانی شهرستان محمودآباد امسال حال و هوایی دیگر داشت و آن هم یادی از اسماعیل خانزاده اولین شهید مدافع حرم بود که با حضور تنها یادگارش نرگس کوچولو همراه شد.

    آوای شمال/ ساعت از ۹ گذشته بود که میهمانان یکی یکی وارد بر سالن شدند. قبل از ورود، نوه های پدران آسمانی با لباس زیبای محلی خوش آمدگویی می کردند.

    ساده، صمیمی و دوست داشتنی

    ردیف های جلو به ترتیب از حظور مسئولین شهری که خود را موظف به حضور در این محفل می دانستند، پر گشته بود.

    برنامه دیشب، تفاوتی عمده داشت و آن هم حضور جمعی از فرزندان شهداء به عنوان مسئول برگزاری برنامه بود.

    با هم ساده بودند.

    به دور از هر گونه آلایش، پُزِ فرزند شهیدی یا قیل و قال های سهمیه و غیره

    درکل، لباسشان صفای پدرانشان بود و عطرشان پیچک و بابونه.

    سرود که نواخته شد، حس قشنگ وطن دوستی موج می زد، اما چشم ها خیره پیرمرد سیه پوشی بود که در ردیف جلو، چشم نوازی می کرد.

    خسته به نظر می رسید، شکسته، اما نافذ و پر صلابت.

    حظار در محضرش زانوی ادب می زدند و از اسماعیل شهیدش می گفتند.

    من هم همچنان نگران از کمبود امکانات سمعی و بصری در برنامه. اما خوب، لبخند فراموشم نمی شود.

    صلوات خاصه که پخش شد ذهنم ناخودآگاه کمبودها را فراموش کرد و با جمعیت به محضر حضرت رضا (ع) پرواز.

    حال نوبت به همان نوه های پدران آسمانی رسیده است تا سرودهایی را اجرا کنند و من را دوباره یاد دغدغه های پرشمارم از جمله فراموش شدن همین گروه های سرود در فضای فرهنگی کشور بیاندازد، ناهماهنگی با مزه ای داشتند، هر چند مجری برنامه، خود استاد این هنر بود و با زیرکی این ناهماهنگی را مدیریت کرد.

    ظاهراٌ وقت سخنرانی ها فرا رسیده است و زمان کسل کننده برنامه!! آخر یادم نبود جنس این برنامه فرق می کند. سخنرانی از خود نگفت و هر چه بود ابراز اردات به محضر این عزیزان.

    زمانی که دکتر شیرزاد مسئول انجمن خیریه فرزندان شاهد با سادگی کلام، گزارش عملکرد داد، متوجه شدم آن طوری که شایسته بود، مورد حمایت قرار گرفته نشدند، اماگله ای نداشت! چون مشی زندگیشان مثل پدرانشان بود. آنها گله ای نداشتند و فقط می خواستند مالکی برای مولایشان باشند.

    سالن غریق از طنین ستایش حضرت مولا شده بود و دلها آماده پرواز به سمت ایوان نجف. حاج اسماعیل وقتی شروع به خواندن کرد، نیک در خاطرم، سفر با خودش در آن سالهای دور به سرزمین ملائک زنده گشت. یادش بخیر، حال خوشی داشتیم.

    هر از چندگاهی چشمانم به چشمان امام جمعه گره می خورد و با اشاره از خوب نبودن صدای سالن گله داشت و من به دلیل ضعف در امکانات، کاری از دستم ساخته نبود.

    وقتی بر روی صحنه آمد، با همان لحن دوست داشتنی، چند لحظه ای به مدح و ستایش این عزایزان پرداخت. طنین و اعجاز صدایش در بین دوستان نُقل همیشگی است.

    سالن آماده بود برای پخش نماهنگی از شهید مدافع حرم شهرم. وقتی برای پخش آماده اش می کردم با خود گفتم: کاش چند روزی زودتر به این قافله می پیوستیم تا با دوستان هنرمندمان به کمک این فرزندان آسمانی می شتافتیم اما خوب، ما حاصل پرواز دقیقه ۹۰ بودیم. به خودم که آمدم، سالن از موسیقی زیبای نماهنگ به سکوت فرو رفته بود.

    سخنران بعدی که چهره ای تازه بود، پشت تریبون قرار گرفت. قبل از آمدنم به برنامه، دوستان از حمایت های ویژه اش برای این برنامه گفته بودند. با سخنی از مولانا، کوتاه بودن سخنانش را نوید داد. ظاهرا با خواسته ای امشب آمده بود و آن هم تلاش جمعی برای توسعه و آبادانی شهر با اولویت فرهنگی. از عشقش به نظام و رهبری معظم گفت و توجهش به رفاقت بعد از رقابت در انتخابات.

    دکتر اسماعیلی متخب مردم نور و محمودآباد در مجلس دهم،  هدیه ای را هم برای نرگس شهرمان آورده بود.

    حال این صدای فلاش دوربین عکاسان بود که دیگر شنیده می شد.

    ساعت از ۱۱ هم گذشته بود و شاید همه گرسنه. مجری برنامه که در بخش دیگری از ایشان برای زحمات و همکاری دائمی اش با فرزندان شهداء تقدیر شد، ظاهرا از همه برای صرف شام، مشتاق تر بود و به همین جهت دور برنامه را تندتر کرد.

    دکلمه ای در وصف شهیدان قرائت کردندکه ای کاش،  زمان مناسب تری در ابتدای برنامه برایش دیده می شد.

    بوی پایان برنامه می رسد و سید رضا به نیابت از مادرش خانم ملیحه مهدوی مدیر سال های دور دبستان شاهد دختران بر روی صحنه می آید و یادبودی به پاس زحمات مادر بزرگوارش دریافت می کند. از پایین نام مرحوم پدرش( سید اباذر موسوی) را می برند و مجری یادی از آن می کند.

    باز هم صدای فلاش دوربین عکاسان در هیاهوی جمعیت که سالن را به مقصد شام ترک می کنند به گوش می رسد. بازار خویش انداز (سلفی) گرفتن داغ است.

    ساعت از بامداد هم گذشته است و ما در راه بازگشت از سادگی و صمیمیت برنامه گفتیم و از امیدهامون برای ادامه دار بودنش.

    مصطفی بابائی

     

    برچسب ها :

    نظرات