آوای شمال(طبرستان)
  • گزیده اخبار :
  • چهارشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۸ , Wednesday 13 November 2019
    avayeshomal.ir
    آرشیو سایت





  • کد مطلب : 4548
  • تعداد نظرات : ۰ نظر
  • تاریخ انتشار خبر : ۲۳ دی, ۱۳۹۳ - ۰۶:۳۷
  • شما اینجا هستید :حوادث
  •   

    خواستگار زن جوان، فردی خطرناک از آب در آمد

    آوای شمال/ هیچ گاه فکر نمی کردم که عضو یک باند خطرناک سرقت خودرو هستم؛ اگرچه همواره سوار خودروهای مختلفی می شدم اما تصورم این بود که مسعود به کار خرید و فروش خودرو اشتغال دارد و می خواهد با من ازدواج کند اما اکنون فهمیده ام که در دام خلافکاران و دزدان خطرناک گرفتار […]

    آوای شمال/ هیچ گاه فکر نمی کردم که عضو یک باند خطرناک سرقت خودرو هستم؛ اگرچه همواره سوار خودروهای مختلفی می شدم اما تصورم این بود که مسعود به کار خرید و فروش خودرو اشتغال دارد و می خواهد با من ازدواج کند اما اکنون فهمیده ام که در دام خلافکاران و دزدان خطرناک گرفتار شده ام… .

    زن ۲۰ ساله ای که به اتهام عضویت در باند دزدان خودرو دستگیر شده است، در حالی که وانمود می کرد فریب خورده است، به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری بانوان مشهد گفت: علاقه ای به درس و کتاب نداشتم و به همین دلیل در کلاس اول راهنمایی ترک تحصیل کردم تا این که پسر خاله ام به خواستگاری ام آمد و من با صلاحدید خانواده و در حالی که تنها ۱۵ سال داشتم، با او ازدواج کردم؛ اما هنوز چند ماه از آغاز زندگی مشترک ما نگذشته بود که فهمیدم حیدر به مواد مخدر اعتیاد دارد.

    آن زمان ماجرای اعتیاد همسرم را از همه پنهان کردم و آرام آرام خودم نیز به سمت استعمال مواد مخدر کشیده شدم. در همین ایام پسرم هم به دنیا آمد اما به دلیل این که همسرم به مصرف مواد مخدر صنعتی گرایش پیدا کرده بود، اوضاع اقتصادی مان کاملا به هم ریخت به طوری که محتاج دیگران شده بودیم. وضعیت زندگی ما به حدی اسفناک شده بود که برای اندکی غذا مجبور بودم نزد خانواده ام بروم. این گونه بود که به ناچار از حیدر طلاق گرفتم و به همراه فرزندم نزد خانواده ام بازگشتم.

    آن ها وقتی وضعیت وخیم مرا دیدند، در خانه زندانی ام کردند تا مواد مخدر را ترک کردم و اکنون ۶ ماه است که هیچ گونه مواد مخدری مصرف نکرده ام. در همان روزها بود که متوجه نگاه های عاشقانه مسعود شدم. او دوست پدرم بود و به عنوان نقاش ساختمان به منزل پدرم می آمد. بدین ترتیب رابطه پنهانی ما آغاز شد. مسعود که هر روز کنار خودروهای مختلفی با من قرار می گذاشت، مدعی بود که قصد دارد با من ازدواج کند. وقتی من کنار خودرو می ایستادم او هم با سوئیچی که در دست داشت در خودرو را باز می کرد و من سوار می شدم.

    او از آینده ای زیبا سخن می گفت و خود را عامل خرید و فروش خودرو معرفی می کرد من هم به خاطر این که قصد داشتم با او ازدواج کنم، فرزندم را در خانه پدرم می گذاشتم و در خرید و فروش خودروها به او کمک می کردم تا این  که مسعود از من خواست به خانه اش بروم تا درباره مراسم ازدواج و آینده خودمان با هم صحبت کنیم. من هم که به وعده های او دلخوش کرده بودم راهی منزل مسعود شدم که ناگهان ماموران انتظامی ما را دستگیر کردند.این جا بود که فهمیدم مسعود سرکرده باند خطرناک سرقت است و با وعده واهی ازدواج، مرا اغفال کرده و به دام خلافکاران کشانده است. اگرچه من ناآگاهانه در سرقت چند خودرو با آن ها مشارکت داشتم اما خوب می دانم همه این بدبختی ها نتیجه ضعف ایمان و بی بند و باری های اجتماعی است.

    برچسب ها :

    نظرات