آوای شمال
  • گزیده اخبار :
  • دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸ , Monday 22 July 2019

    ابزار هدایت به بالای صفحه

    avayeshomal.ir
    آرشیو سایت





  • کد مطلب : 2164
  • تعداد نظرات : ۰ نظر
  • تاریخ انتشار خبر : ۳ دی, ۱۳۹۳ - ۱۲:۴۸
  • شما اینجا هستید :حوادث
  •   

    ازدواج آشپز و دختر خدمتکار به خاطر زندان نرفتن

    آوای شمال/ اخباری که از نظر نگارش، تیتر و محتوا بسیار متفاوت‌تر از اخباری است که این روزها در روزنامه‌ها چاپ می‌شود. این هفته به ماجرای ازدواج خدمتکار با آشپز در کلانتری اشاره شده که آذر سال ۱۳۴۰ در روزنامه کیهان به چاپ رسید. در کلانتری بخش ۴ یک مجلس عقدکنان پیش از ظهر برگزار […]

    آوای شمال/ اخباری که از نظر نگارش، تیتر و محتوا بسیار متفاوت‌تر از اخباری است که این روزها در روزنامه‌ها چاپ می‌شود. این هفته به ماجرای ازدواج خدمتکار با آشپز در کلانتری اشاره شده که آذر سال ۱۳۴۰ در روزنامه کیهان به چاپ رسید.

    در کلانتری بخش ۴ یک مجلس عقدکنان پیش از ظهر برگزار شد و آشپز جوانی با مستخدمه منزل ارباب خود به وسیله عاقد محل، زندگی مشترکی را آغاز کردند.

    دو روز قبل دختر شانزده ساله ای به نام کبری اهل خمین در حالی که چادر نماز آبی گلداری بر سر داشت، به اتفاق مادر خود به کلانتری بخش ۴ مراجعه کرد و به رئیس کلانتری گفت من از جوانی شکایت دارم، اما چون نمی توانم آن را شرح بدهم، مادرم برای شما تعریف می کند.

    در این وقت بانو جمیله شروع به صحبت کرد و گفت: یک سال و نیم قبل دخترم کبری در منزل یکی از ساکنان کوی یوسف آباد به عنوان کلفت شروع به کار کرد.

    دخترم در آنجا با جوانی بیست و پنج ساله به نام علی که آشپز منزل بود، آشنا شد و این آشنایی رفته رفته مبدل به علاقه میان آن دو گردید.

    بانو جمیله در اینجا ساکت شد و سپس خطاب به دخترش گفت: حالا بقیه ماجرا را خودت تعریف کن. کبری در حالی که رنگش سرخ شده و سر خود را به زیر انداخته بود، گفت: یک شب که آقا و خانم در منزل نبودند، علی از داخل یخچال شربتی آورد و به من داد تا این که من کم کم سرم گیج رفت و دیگر چیزی نفهمیدم…

    چند روز از این قضیه گذشت و علی مرتبا نزدم می آمد و اظهار علاقه می کرد. کم کم این علاقه کم شد تا جایی که بر اثر بدگویی های او اربابم مرا از منزل بیرون کرد و من به منزل دیگری رفتم.

    در آنجا موضوع ارتباط خودم را با آشپز منزل قبلی برای خدمتکار منزل و خانم اربابم تعریف کردم و آنها پس از شنیدن سرگذشتم، مرا تشویق کردند که به کلانتری شکایت کنم. پس از این که جریان را با مادرم در میان گذاشتم، او مرا اینجا آورد و حالا از علی شکایت دارم.

    رئیس کلانتری ۴ پس از شنیدن اظهارات کبری و مادرش بلافاصله علی را به کلانتری احضار کرد و از او بازجویی نمود. علی ابتدا منکر هرگونه ارتباطی با کبری شد، ولی سرانجام موضوع را اعتراف کرد.

    لذا پرونده ای تنظیم شد و طرفین روانه دادسرا شدند. در دادسرا نظر داده شد چنانچه علی حاضر به ازدواج با کبری باشد از مجازات معاف و پرونده مختومه می شود، در غیر این صورت تکمیل و به دادگاه جنایی ارسال خواهد شد. با این نظر علی آمادگی خود را برای ازدواج با کبری اعلام کرد و پرونده همراه طرفین برای انجام تشریفات عقد به کلانتری عودت داده شد.

    دیروز این مراسم در اطاق رئیس کلانتری انجام گرفت، پدر و مادر عروس و برادر و چند نفر از منسوبین داماد حضور داشتند. داماد لباس خوش دوخت تمیزی به تن داشت و عروس با همان چادر نمازی که هنگام ورود به کلانتری به سر داشت، حاضر شده بود. رئیس کلانتری ماموری به دفتر ازدواج که در همان نزدیکی بود فرستاد و سردفتر را برای جاری کردن خطبه عقد احضار کرد.

    چند دقیقه بعد عاقد با دفتر مخصوص ازدواج وارد اتاق رئیس کلانتری شد، اما همین که عاقد شناسنامه داماد را خواست معلوم شد، شناسنامه مفقود شده و برای تجدیدان (المثنی) از اداره آمار شهرستان رضائیه تقاضای تجدیدان گردیده است و چون هیچ گونه مدرکی که هویت و دیگر مشخصات داماد را برای ذکر در دفتر عقد تائید کند، وجود نداشت، لذا عاقد شخصا به اداره آمار محل مراجعه کرد و با تهیه مشخصات داماد از دفتر مزبور به کلانتری بازگشت.

    مقارن ساعت ۱۲ تمام تشریفات جاری شدن صیغه عقد آماده شد، رئیس کلانتری شخصا مقداری شیرینی و نقل خرید، مبلغ مهریه باتوافق طرفین ۵۰۰۰ تومان تعیین شد و سرانجام در حالی که عروس و داماد سر به زیر داشتند و سایرین مبارک باد می گفتند خطبه عقد جاری شد.

    بعد رئیس پاسگاه و افسر کلانتری به عنوان شهود دفتر عقد را امضا کردند و به این ترتیب کبری و جوان مورد دلخواهش زندگی تازه ای را شروع کردند و مقارن ساعت یک بعد از ظهر در حالی که گوشه لب همه شرکت کنندگان در جشن تبسم دیده می شد، کلانتری را ترک کردند.

    برچسب ها :

    نظرات