آوای شمال(طبرستان)
  • گزیده اخبار :
  • چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹ , Wednesday 21 October 2020
    avayeshomal.ir
    آرشیو سایت





  • کد مطلب : 113576
  • تعداد نظرات : ۰ نظر
  • تاریخ انتشار خبر : ۲۰ فروردین, ۱۳۹۹ - ۱۹:۲۳
  • شما اینجا هستید :اجتماعی > اخبار استان
  •   

    روایت امدادگر جبهه‌ها از یک قدمی گلوله‌های مرگبار+عکس

    آوای شمال/ این روزها صحبت از مجاهدت است و مجاهدت بی‌بدیلی که کادر درمان از خود نشان دادند و از آنها به عنوان مدافعان سلامت یاد می‌شود، مدافعانی که با همه مشکلات و حتی درگیر شدن شان به بیماری سنگر درمان را خالی نکردند تا به قول خودشان کرونا را شکست دهیم. در این روزها باید […]

    آوای شمال/ این روزها صحبت از مجاهدت است و مجاهدت بی‌بدیلی که کادر درمان از خود نشان دادند و از آنها به عنوان مدافعان سلامت یاد می‌شود، مدافعانی که با همه مشکلات و حتی درگیر شدن شان به بیماری سنگر درمان را خالی نکردند تا به قول خودشان کرونا را شکست دهیم.

    در این روزها باید سری کشید به روزها و سال‌های دفاع مقدس آنجا که رزم مانند امروز تن‌به‌تن بود و خاکریز به خاک‌ریز راوی قصه ما حاج بهنام خلعتبری امدادگر روزهای دفاع مقدس است که این روزها ۳۳ سال از جانباز شدنش می‌گذرد اما او همچنان آن روزها را روزهای طلایی حضور می‌داند…

    حاج‌ بهنام خلعتبری این گونه قصه‌اش را تعریف می‌کند؛ ساعت ۸ صبح‌، روز سوم فروردین‌ماه سال ۱۳۶۶ حرکت آغاز شد و ساعت ۱۰ صبح پس از تحویل یک دستگاه آمبولانس به همراه یکی از پرسنل بهداری به سمت خرمشهر حرکت کردیم، تا ظهر به همراه سایر داوطلبان اهل رامسر به اعزام نیروی چالوس و صبح فردای آن روز به خوزستان اعزام شدیم و در اطراف شهر شوشتر وارد مقر تیپ ۴۵ جواد الائمه (ع) شده تا در یگان‌ها تقسیم شویم.

    چند کیلومتر قبل از خرمشهر وارد ستاد تیپ شده و خودم را به فرمانده یگان مربوطه معرفی کردم، تا ۱۷ روز تقریبا هر روز به مأموریت به یگان‌های مختلف گذشت….

    نیمه‌شب ۱۷ فروردین با لرزش مداوم سنگر و صدای ممتد انفجار از خواب بیدار شدیم، خارج از سنگر دیدم که از فاصله حدود  ۲۰ کیلومتری موجی از گرد و خاک بوی باروت و صدای ممتد انفجار به سوی ما می‌آید، آنقدر منور زده بودند که همه جا از روز روشن‌تر بود.

    صبح فردای آن روز از طریق رادیو و فرماندهان فهمیدم که عملیاتی به نام کربلای ۸ در بخشی از منطقه عملیاتی کربلای ۵ در ناحیه نهر جاسم و کانال زوجی در حال انجام است!

    عصر روز ۱۸ فروردین به گردان کوثر مأمور شدم و عصر روز ۱۹ فروردین به همراه یک تیم پشتیبانی که جهت کمک به ساخت اورژانس تجهیزات بار کامیون‌ها کرده بودند به منطقه عملیاتی اعزام شدیم.

    از آن جایی که هوا تاریک شده بود با چراغ خاموش رفتیم تا به منطقه مورد نظر رسیدیم، چون نزدیک خط بود و شب سوم عملیات از همان دقایق اول ورود با حجم عظیم آتش توپخانه مواجه شدیم.

    این امدادگر دفاع مقدس می‌گوید؛ فورا آمبولانس را داخل چاله سنگری که مخصوص ماشین بود قرار دادم و به همراه دیگر امدادگر، بی‌سیم‌چی، دو نفر راننده کامیون و کمک راننده وارد یک سنگر بتنی که تازه نصب شده و هنوز روی آن خاک ریخته نشده بود و ورودی آن با گونی خاک بسته نشده بود، شدیم، تمام این وقایع حدود دو ساعت از اذان مغرب اتفاق افتاد یعنی حدود ساعت ۹ شب…

    به علت حجم شدید آتش توپخانه دشمن در اطراف و باز بودن ورودی سنگر مجبور شدیم همه در کف خاکی سنگر بتنی که فقط یک نایلون پهن بود دراز کشیدیم،دقایقی بعد بر اثر اصابت گلوله توپخانه دو زمانه به روی سنگر پس از ایجاد سوراخی به قطر حدود نیم متر انفجار دوم در سمت راست من و بین پای امدادگر و مسن ترین فرد جمع که راننده کامیون بود رخ داد…

    در یک لحظه بعد از شنیدن یک صدای کوچک شبیه به این صدا«دیییییمممم» موج انفجار مرا بلند کرد و به زمین زد،بعد چند لحظه حالت نابینایی و گنگی چشم‌هایم بینایی خود را به دست آورد، دهانم پر از خون و دانه‌های شن و ماسه بود…

     وقتی فرمانده گردان و سه نفر دیگر از همراهان رسیدند فقط من به هوش بودم، بر اثر تداوم انفجار‌ها و منورها نور کافی به داخل سنگر تابید، متأسفانه نیمی از پیکر امدادگر (شهید سید علی میرزایی) از روستای شموشک گرگان و راننده نسبتا مسن سمت راست اهل بابل از بین رفته و شهید شده بود.

    دو نفر سمت چپ من مجروح و بیهوش بودند، بی‌سیم‌چی در لحظه انفجار خارج از سنگر بود و سالم مانده بود، نگاه دقیق‌تری به خودم انداختم، چیزی از زانو به پایین پای راست و چپ نمانده بود، فرمانده گردان داد زد راننده آمبولانس کجایی؟ بدو بیا! گفتم راننده من هستم…

    وقتی نزدیک من رسید یک لحظه شوکه شد و گفت: تویی؟ گفتم بله، بیا سوئیچ را بگیر، و اولین درد شدید و ورود به آمبولانس راحس کردم… بعد از گذشت ۲۰کیلومتر مسافت و ورود به بیمارستان صحرایی دارخوین و چند کلمه صحبت با دکتر، بر اثر خونریزی و ضعف شدسد بی‌هوش شدم.

    بیستم فروردین دقیقا ۳۳ سال از آن لحظه می‌گذرد، عمر سپری شده یا به قول شهید آوینی زمان ما را با خود برده است.

    برچسب ها :

    نظرات