آوای شمال
  • گزیده اخبار :
  • یکشنبه ۱ مهر ۱۳۹۷ , Sunday 23 September 2018

    ابزار هدایت به بالای صفحه

    avayeshomal.ir
    آرشیو سایت





  • کد مطلب : 100740
  • تعداد نظرات : ۰ نظر
  • تاریخ انتشار خبر : ۷ فروردین, ۱۳۹۷ - ۰۹:۴۵
  • شما اینجا هستید :اخبار استان
  •   

    داش مشتیها؛ مهمانان وی آی پی شهدای شلمچه

    لات‌های محله در شلمچه / از «مجید شاه» تا «سید مجید»

    یکی از آنها معروف است به مجیدشاه، با یک قیافه گنده‌لاتی، دست و گردن خال‌کوبی‌شده و یک زنجیر کلفت هم در گردنش؛ وقتی با رفقایش پا به کربلای ایران می‌گذارد، همه نگاه‌ها را به خود جلب می‌کند اما نگاه ما کجا و نگاه شهدا به او کجا.

    آوای شمال/ حساب کتاب خدا با حساب کتاب ما آدم‌ها فرقش از زمین تا آسمان است، شهید هم که نظر می‌کند به وجه‌الله، میزبانی‌اش از زائران نوروزی سرزمین نور با میزبانی ما کلی فرق دارد.

    امسال کاروان راهیان نور مازندران شاهد حضور کسانی بود که مهمانان «وی آی پی» شهدا بودند، دعوت‌شدگانی که از نگاه ما تیپ و قیافه‌شان، به این جور جاها نمی‌خورد اما شهدا ویژه دست گذاشتند روی آنها؛ کسانی که وقتی حرف از غیرت و مردانگی می شد، با انگشت اشاره تصاویر شهدا را نشان می‌دادند.

    کاروان متفاوتی که به نام «شهید مدافع حرم سعید کمالی» از شهرستان نکا به مناطق عملیاتی جنوب آمدند، سخنان معروف مرحوم آیت‌الله مجتهدی را در اذهان تداعی می کرد: «در کربلا داش‌مشتی‌ها به یاری امام حسین(ع) رفتند و شهید شدند، مقدس‌ها استخاره کردند، استخاره‌شان بد در آمد».

    حالا داش‌مشتی‌های نکایی برای اولین‌بار به همراه خانواده شهید مدافع حرم سعید کمالی و خانواده‌های شهید سیدعباس حسینی، شهید عباسعلی، علیرضا و علی‌اکبر بدوی، شهید نعمت‌الله فغانی و شهید علی‌اصغر آبرین به کربلای ایران آمدند.

    روحانی کاروان در حال مداحی است و داش‌مشتی‌ها با سربند لبیک یا زینب(س) در حال سینه‌زنی هستند.

    شور و حالی در شلمچه به‌پا کردند و شدند سوژه زائران سرزمین نور.

    حاج آقا محمدی روحانی این کاروان می‌گفت: «روز تولدم همراه این داش‌مشتی‌ها زائر کربلای ایران شدم، در حالی که آنها می‌گفتند ایول ایولِ، حاجی تاج سره، هم‌قسم شدیم که در راه شهدا ثابت‌قدم بمانیم».

    همراه و همقدم با این کاروان جویای حس و حال زئرانش شدیم:

    یکی از آنها معروف است به مجیدشاه، با یک قیافه گنده‌لاتی، دست و گردن خال‌کوبی‌شده و یک زنجیر کلفت هم در گردنش.

    وقتی با رفقایش پا به کربلای ایران می‌گذارد، همه نگاه‌ها را به خود جلب می‌کند.

    اما نگاه ما کجا و نگاه شهدا به او کجا.

    سیدمجید رضی جوان ۳۰ ساله نکایی، به گفته خودش از وقتی پا به علقمه گذاشت، طاقت ایستادن نداشت، نشست و زار زار گریه کرد، گنده لاتی که غیرت و مردانگی را در گردن کلفتی می‌دانست، اما حالا غیرت و مردانگی را در شهید ۱۷ ساله‌ای دیده که در گودال کوچکی جان داد.

    گنده‌لات شهر، داستان تغییر مسیر زندگی‌اش را از یک خواب تعریف می‌کند:

    پدربزرگم هر سال شب هفتم محرم، شام‌دهی دارد، یک شب در عالم رؤیا دیدم پدرم گفت: بیدار شو و برای شام امشب نان بخر؛ رفتم توی کوچه و دیدم مردی به طرف خانه ما می‌آید، به من گفت: مرا می‌شناسی؟ گفتم: نه.

    گفت: من اباالفضل هستم.

    وقتی از خواب بیدار شدم، دور هر چه خلاف را خط بزرگ قرمز کشیدم و توبه کردم.

    بعد از این اتفاق با همکاری حاج محمدکاظم محمدی‌لائینی برادر امام جمعه نکا که مرشد و مرادم هست، هیأتی راه انداختیم به نام هیأت عاشقان امام حسین(ع) نکا.

    حالا با رفقایم که بالای ۲۰۰ نفر از کسانی که شبیه خودم هستند، شدیم بچه هیأتی و بچه مسجدی.

    دیگر سراغ کارهای خلاف نرفتم، با افتخارمی گویم، بعد از توبه لب به چیزهای حرام نزدم، نمازم را سر وقت می‌خوانم و روزه‌ام را هم می‌گیرم.

    آفتاب شلمچه در حال غروب کردن است و اینجاست که داغ دل سیدمجید تازه می‌شود:

    وقتی مادرم را در سن هفت سالگی از دست دادم و برادرم جوان‌مرگ شد، زدم به سیم آخر.

    می‌گفتم مستی و راستی.

    بزنِ بهادرمحله بودم و هرجا دعوا و درگیری می‌شد پای من در میان بود اما رگ غیرتم برای ناموس، ورم می‌کرد.

    از داش‌مشتی شهدا می‌پرسم: از راهی که انتخاب کردی پیشمان نیستی؟

    با گردنی برافراشته، سرش را بلند می‌کند و پاسخ سؤالم را این‌طور می‌دهد:

    بدبختی زیادی در زندگی کشیدم اما وقتی سرم به سنگ خورد، راهم را جدا کردم، دیگر بدبختی این دنیا، برایم بدبختی نبود، چون امام حسین(ع) را پیدا کردم و شدم سینه‌زن هیأتش، شدم نوکر خادم‌های امام حسین(ع)؛ ای کاش کربلا بودم و برای امام حسین(ع) جان می‌دادم.

    بعضی از دوستانش که از قافله کاروان راهیان نور جا مانده بودند، هنوز او را مجیدشاه صدا می‌کردند اما او می‌گفت: به آنها می‌گویم به من نگویید مجیدشاه، من سیدمجید هستم؛ به دوستانم گفتم هر کسی به این مناطق نیامد، از دنیا عقب مانده است.

    پدر شهید مدافع حرم سعید کمالی همراه با سیدمجید پا به شلمچه گذاشت، شب است و ماه شلمچه هم درست بالای سر پدر شهید و سیدمجید؛ با بغض و حالی که می‌گوید نمی‌دانم چطوری بگویم، ادامه می‌دهد: «از وقتی فهمیدم پدر شهید سعید کمالی همراه ماست، شدم پسرش، رفتم دستش را بوسیدم و شروع کردم به عذرخواهی؛ پدر شهید می‌گفت: چرا عذرخواهی؟ گفتم: سعید نیست که همراه شما باشد یا ساک مادرش را بگیرد و در سفر مراقب شما باشد اما من هستم و می‌شوم پسرتان.

    سربند کلنا عباسک یا زینب(س) را به سرش بسته، اسم عقیله بنی هاشم می‌آید، سرش را پایین می‌اندازد و می‌گوید: برای پیوستن به مدافعان حرم اسم نوشتم، من و چهار نفر دیگر از دوستانم، سرم را برای حضرت زینب(ع) می‌دهم، حاضرم جانم را برای مسلمانان در هر کجای جهان که باشند، بدهم.

    جنس حرف‌های سیدمجید شعاری نیست، وقتی خاک تب‌دار شلمچه به گفته خودش دل سنگش را نرم کرد و ستاره‌های آسمانش، راه را به او نشان دادند، می‌گفت: اگر می‌بینید الان سرمان بلند است و زنان شهر و کشورم در امنیت هستند، به‌خاطر غیرت شهداست، اگر آنها خون نمی‌دادند، ما الان سربلند نبودیم، برخی فکر می‌کنند بدحجابی کلاس است اما نمی‌دانند، غرور یک زن شیعه نباید به‌خاطر بدحجابی شکسته شود، غرور زنان با چادر خانم زینب(س) حفظ می‌شود.

    سیدمجیدِ کاروان که دلش پر می‌کشد به سمت کربلا، شاید ظاهرش غلط‌انداز باشد اما باطنش مثل خاک شلمچه پُر است از خون به جوش آمده‌ای که حاضر است جانش را برای ولایت بدهد، می‌گوید: من سرباز سیدعلی خامنه‌ای هستم، جانم را برای ولایت می‌دهم، حضرت آقا حکم پدر را برایم دارد، بگوید بمیر، می‌میرم.

    شب است و شلمچه کم کم از زائر خلوت می‌شود، دیگر وقت رفتن است، سیدمجید، هم‌عهد می‌شود با شهدای گمنام شلمچه و با صراحت می‌گوید:

    برخی مسؤولان دارند به مملکت خیانت می‌کنند و در تلاش هستند طرح‌های آمریکایی و اسرائیلی را در ایران اجرا کنند، آنها می‌خواهند ما سرسپرده و نوکر آمریکا باشیم اما نمی دانند جوانان ایرانی رگ غیرت دارند و برای رهبر، وطن و ناموس شاهرگ می‌دهند.

    برچسب ها :

    نظرات